تبليغاتX
www.mohajer.blogfa.com
www.mohajer.blogfa.com

شاعر گلدنویی

تن مرده ام در تابوتی چوبی

درانتظار خاک

شیون نزدیکان

ومن

درتکاپوی اثبات

مرگ حق است

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 23:9 توسط حسين يوسف زاده|

هـی چـِش خُ مـه پـِلک پِلک اُمکه

نگاه خسته خُ مه خیره وا در اُمکه

چه شُوونی مه وایادت تا سحر اُمکه

راستی بِگم شُووروز مه به شوق دیدنت

دنیای خُ  زیروزبر اُمکه

همه وقت خُ مه به خیال عشق تو سَراُمکه

دفتر شعرُم بخاطر تو همه برگونش سیاه اُمکه

هر چی نِشتُم که یَروزی تو بیی

ایی غم و درد از رو سینه اُم بسی

تو نَهندی خیال تو از سَر خُ مه در اُمکه

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 15:57 توسط حسين يوسف زاده|

صحرا هَمهَ بو گلهزار

باغون هَمهَ بو سَبزه زار

پابش که هُند فصل بهار

چِکد خاشن وقت غروب همراه باد رقص کُنار

جُوکوی نوروزی خاشَ وقتی که پامردی شهوند توکار

پابش که هُند فصل بهار

چه مِزه ایشه کَندنِ عسل تویهِ  کُنته کَهور

چه لذت ایشه دیدن اَغر تویِه بیر و کوار

پابش که هُند فصل بهار

از تِرس نَرگای سیاه هَمهَ ماره سر کُنار

هَرکَهَ که لَهوُز تِرهَ گریک شَکِه شَزهَ غار

پابش که هُند فصل بهار

گازی ماکِه زفت زفتکا توُ گندم و جُو خیار

بپ گَپو ما غیز شَکِه با داد وبیداد و  هوار

پابش که هُند فصل بهار

بلبل شَبودهَ مست از عطر خاش بوی بهار

کوُ کوُی ایسُفی شَخوند ایی مرغ ناز اسمش کغار

پابش که هُند فصل بهار

بارون همشهری شهوند نِم نِم شَرخت روی گدار

روُخونه که پر هو شَبو مردم همَهَ شابوُ زِگار

پابش که هُند فصل بهار

دِگه گذشت اُنروزُن خاش همراه بهار

دِگه گذشت اُنروزُنی که سر مَکِه با بوی یار

پابش که هُند فصل بهار

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 12:48 توسط حسين يوسف زاده|

من بودم و یک کلتوف ملوتف

من بودم ویک اسپری

ودیوارگِلی خانه مشهدی حسن

وچشم هایی که دیده بان کوچه ای تاریک

دیوار منقوش شد از نگاره های من

مرگ بر شاه و درود بر خمینی

وشُرهِ میرفت رنگهای دستان لرزان

واین تلاشها برای زیستن بود

برای زندگی کردن تو ومن

وشایدهم دمیدن در کالبد یک مرده به ظاهر زنده

ناگهان دوچشم زآلویی خون آشام بنام جیپ

بدنبال مکیدن خونی بود

که دررگ من وتو می جوشید

آری همان خون هایی که قسم خورده بودیم

تادر رگ ماست خمینی رهبر ماست

من بودم وکُلتوف ملوتفی که به قلب این زآلو

نشانه رفته بودم

ودرکوچۀ بعدی در انتظار منهدم شدن میکروبهایی که

درشکم این خون آشام لمیده بودند

من رفتم وبه انتظار طلوع دوبارۀ خورشید

چه بیست و دویی بود بیاد ماندنی

وچه طلویی بود وصف ناشدنی

وبهاری نورسیده

در دل زمستانی سرد

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 17:54 توسط حسين يوسف زاده|

چهل روزن که زینب(س) اشک ارختن

رسیدن اربعین کلثوم(س)اسوختن

سه غم هوندن شُگفتن دور زینب(س)

امان  و ال امان از دل رینب(س)

غریبی  و  اسیری   چاره  ایشه

فقط  زینب (س) دگه کاکا کم ایشه

به غیر از غم دگه مه یاور اُمنین

چهل روزن که رفتی باور اُمنین

زمین از خون عباسُم(ع) اَجوشت

لباس ماتمش از نوع اَپوشت

تمام کوچه ئون شام تَنگن

به جای نقل وگل بارون سنگِن

بدور گردوُن سجاد(ع) بَندن

دو دستون رقیه(س) هم نَبندن

غم دوریت قد عالم خم ایکه

دل هر شیعه یی پر ماتم ایکه

غمم نی واشت که مه تنها بُمونم

از عشقت یا حسین(ع) نوحه اَخوُنم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 9:50 توسط حسين يوسف زاده|

 

 

اُمگو بدو پهلوم بنین ای ماه پاره

اِدگو برم که دیر ابو چون آسمون ای نین ستاره

اُمگو بکن برَُکه نَ روُ خو تابگینن یار مِه ایشه جمال صد ستاره

اِدگو که  نابو اُمناوا پیدا بَشه بی تو رقیب بی قواره

اُمگو بدو باهم بشیم فصل بهارن دشتون و صحرا لاله زارن

اِدگو دِگه وَرگار شُمن1 دَشتُن  و صحرا تُوخُو نازن

اُمگو اَبو روزی کِه مِه پَهلوُت بنینم یَکتا کَکِ جانانه از روی لُو نازت بچینم

اِدگو که لُوسم زخم ایکردن کَک گِفتن تو مه خو  اَگینم

اُمگو بدو تا یَه کمی رویِت بگینم

اِدگو جواز دیدن مه بیی تو ای مهاجر سخت اَگینم

 ۱- غروب آفتاب

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 10:37 توسط حسين يوسف زاده|

چشمانم خیره به کوه پرصلابت گنو

ومحو زیبایهای طبیعت دل انگیز هرمزگان

نسیم خنک خلیج همیشه فارس

زلفهایم را به آرامی نوازش میکند

بوی عطر گلهای یاسمین و نارنج باغهای میناب

به مشامم میخورد

ونوای شروند ونی مرد اهل دل رویدری

مرا به آرامش دعوت میکند

وآواز قشنگ سورسک و کغار

درمناظر زیبای لاور کوه فین

قلعه فین و حمام فین هرمزگان

یادآور یکی از کارهای خالق توانا

مرا مات ومبهوت میسازد

ورقص کنارهای محلی در دل

دشتهای همیشه سر سبز سرخون

ومهمان نوازی مردم ساده و بی ریا قادهار

مرا به زیستن در دامان این طبیعت بکر محکوم میسازد

چهره های زیبای دختران تازیانی در زیر برقع

درحال چیدن محصول

وخزان زیبای کهورهای کهورستان

وبهار دشتهای همیشه بهار رودان

مرا به ماندن ناچار میسازد

مناظرزیبای هرمودر

نخلهای سربه فلک کشیده رودخانه

وایسین با آن سیزده بدرهای بیادماندنی

مرا مسکون میسازد

سیخوران با مناظرزیبا وسر سبز

وشیرینی نارنگیهای  سیاهو

وآبگرمهای خمیر و گنو و خورگو

وآبشار زیبای تزرج حاجی آباد

وبرق خرمای ناب پیارم

این طلای خالص حاجی آباد

مرا از رفتن منصرف میسازند

آبهای معجزه آسای زاکین

برای درمان میگرن

وغروب غم انگیز اما بسیار زیبای جاسک

وکپرهای نادر و اثری پابرجا در بشاگرد

می گویند بمان ؛ بمان

بنوبند با قدمگاه ابوالفظل عباس

وکلات بازیارتگاه حضرت سید جلیل

وپازن های کوه همیشه پر برف بخوان

وزیره های معروف کوه همیشه سر سبز باز

قلعه پرتغالیها وتوپ های جنگی در هرمز

وگور فرنگیها در قشم

وکلگرهای همیشه پر ماهی لارک

مرا با واژه ماندن آشنا میسازد

جنگل حرا یک معجزه در دل خلیج همیشگی فارس

پل لاتیدان ومعبد هندوهای  بندرعباس

وآرامگاه امامزاده سید مظفر درنایبند

حمام ومسجد گله داری

وخانه فکری دربندرلنگه

ودُرهای بندر لنگه همیشه بی لنگه

ومدرسه گاوبست در بستک

همه وهمه مرا به ماندن در دل طبیعت هرمزگان دعوت میکنند

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 9:22 توسط حسين يوسف زاده|

پیرمردی باقامتی خمیده وبی تاب

لبی تشنه ومشکی عاری از آب

باگام های خسته اما پرشتاب

کفش او سواس1 از جنس سیسی2 ناب

با کوله باری از دلواپسی ها...

وسینه ای از آرزوهای نا یاب

دل شکسته از دل تنگی های زمانه

غم هایش یک کتوک3؟........

زخم خورده از نیش مارهای زنگی

وپادزهرش هجرت به دروازه سراب

اومهاجر است اما نه مارکوی تاجر

بلکه برای رهایی از غمخانه ای بنام سرگ4

جوانی با ماکت پیرمردی سالخورده

وقلبش به زلالی آب کل سنگ5

دلشکسته بود اما حرف هایش شیرین

دلچسپ و گوارا همچون آب خنک گراشی6

رنجیده از مصائب گذشته خویش

وصبور چون مغ دارک7 دربرابرباد سهیلی

اسیر نامردیهای نارفیقان خویش بود

ومثل کغاری8 حبس شده در زندانی بنام کل قفس9

اوباید می رفت به بلندای گدار سرنوشت

وخود را در آزمون بزرگ زندگی محک میزد

شاید کورسوی امیدی خود وسرنوشتش را

از گِرُوچوس10 های روزانه وامیداشت

1-سواس:دمپایی یا کفشی که در زمان قدیم باقسمتی از تنه درخت  نخل (سیس) ساخته میشد.

2-سیس قسمتی ازتنه درخت که با آن سواس وهمچنین به جای سیم ظرفشویی هم استفاده میشد.

3-کتوک:خانه یا انباری که برای نگهداری محصولات کشاورزی با درخت نخل می ساختند.

4-سرگ:خانه ای که تمام مصالح آن ازبرگ وتنه درخت نخل ساخته میشود.

5-کل سنگ:سوراخهای طبیعی روی سنگهای بزرگ که هنگام بارندگی آب در آن جمع میشود.

6-گراشی:کوزه های بزرگ یا همان خمره که برای خنک نگه داشتن آب از آن استفاده میکردند.

7-مغ دارک: به نخل بلند قامت میگویند.

8-کغار:فاخته

9-کل قفس:دامی که جوانان روستا برای به دام انداختن پرندگان استفاده میکردند.

10-گِرُوچوُس:جنگ و دعوا

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 8:43 توسط حسين يوسف زاده|

سرزمين عجايب

بازي با كلمات

شايد هم دل مشغولي

با يك تعارف ساده

كوچه اي خيس

ازقطرات باران

مردمي در تكاپو

مردي از جنس بلور

كوشش براي عدالت

نام او حسن...........

سيره اش مثل برف

قلبش مالامال عشق

شعرش گفتنيهاي نگفته

درد دلش حقايق

واما امروز.............

امروز حسن نيست

جاي او ديگر خاليست

ميز و صندلي با پايي لرزان

قلم در انتظار دستهاي او

مرد شاكي در جستجو

زن دردمندي در تكاپو

مال باخته اي در انتظار او

درانتظار آمدن حسن

حسن نيست..........

حسن پرواز كرد

پرواز براي هميشه

حسن نيست؟؟؟؟؟

 

گذشت غم بزرگ نبودن او همه لحظات وجودمان را با شعرهاي قشنگش پوشانيده است رفتني كه مظلومانه وغريبانه بود ودرد عظيمي كه باقي گذاشت وداغش ابدي است خداوند روح بزرگ و شخصيت مردانه اش قرين رحمت نمايد.

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 9:7 توسط حسين يوسف زاده|

اولين كلمه سلام بود

ورمز عبور دل به دل

عليكم بود

چه ساده بود

اين آشنايي

وچه غريبانه بود

اين جدايي

باور كن كه همچون

دوچشمانم دوستت داشتم

وهرگز دوست نداشتم

اشكي در چشمانت كاشته شود

رفتي ولي چرا بي خداحافظي

چرا؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 8:41 توسط حسين يوسف زاده|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت